روزانه ها

روزانه ها را برای دلم می نویسم، شاید به کار دل شما هم بیاید

روزانه ها

روزانه ها را برای دلم می نویسم، شاید به کار دل شما هم بیاید

این چهارمین آدرسی ست که من به عنوان وبلاگ از اون استفاده می کنم. اولیش به صورت کلی فیلتر شد(blogspot)، دومی ش که یک کار مشترک بود(با امیر)، توسط سرویس دهنده حذف شد(bloghaa) و سومی هم(باز هم bloghaa) به دلیل نامعلومی دچار نقص در ارائه خدمات توسط سرویس دهنده شد(چیزی شبیه به downشدن سرور) و به کلی از بین رفت.
این چهارمین آدرس منه.
الیته یک کانال تلگرام هم هست که به موازات این وبلاگ به روزرسانی میشه: https://telegram.me/roozaaneha
از این پس من را اینجا بخوانید.
امید به دائمی شدن این آدرس.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۹ مطلب با موضوع «وقایع ماضی» ثبت شده است

۰۱
ارديبهشت

وارد سالن ورزشی دانشگاه، که واسه‌ی برگزاری امتحانات داخلش رو صندلی چیده بودن، شدم. صندلی‌های قدیمی، فلزی و رنگ‌ و رو رفته، توی ردیف‌های منظم، پشت سرهم، چیده شده بودن. جلوی هر ردیف شماره صندلی‌های اون ردیف نوشته شده بود. از روی کاغذ‌های نصب شده، بازه‌ی شماره صندلیم رو پیدا کردم و توی ردیف به سمت آخر سالن حرکت کردم.

صندلی رو پیدا کردم. یقیناً پیرترین صندلی اون سالن بود که قرار بود ساعتی، وزن من رو تحمل کنه. روش نشستم. کم‌کم دانشجوها جاهای خودشون رو پیدا کردن و ممتحنین، شروع کردن به پخش کردن سوالات. با پخش شدن کامل برگه های امتحانی، سالن رو سکوت فراگرفت. من هم با تسلط کامل و جوری که انگار استاد اون درسم، پای چپم رو روی پای راستم گذاشتم و شروع کردم به جواب دادن.

چند دقیقه‌ای از شروع امتحان نگذشته بود که حس کردم پای راستم می‌خاره. خارش هر لحظه داشت بیشتر می‌شد. از مچ پا شروع شد و به سمت زانو ادامه پیدا کرد. دستم رو به سمت ساق پام بردم تا یک کم بخارونمش که از پاچه‌ی شلوارم، یک موش سفید کوچولو بیرون اومد و جوری که انگار کسی به ناحق سد راهش شده، با اعصاب خورد، زیگزاگ و به سرعت از کنارم دور شد. به دور و برم نگاه کردم. دانشجوهای اطرافم مشغول نوشتن و مراقبین هم مشغول صحبت و نوشیدن چای بودن. دست راستم روی هوا گرفتم و چهار انگشت و شصتم رو از هم جدا کردم و زیرلب گفتم: "ولش کن" و دوباره مشغول نوشتن شدم.

چند دقیقه‌ای گذشته بود که توی سکوت سالن، صدای پچ‌پچ چند تا از مراقبین، باعث شد سرم رو به عقب برگردونم. دو تا از مراقبین خانوم‌ با استکان‌های چای در دست، از ترس موشی که داشت از چند متریشون رد می‌شد همدیگر رو بغل کرده بودن جوری که می‌خواستن جلوی جیغشون رو بگیرن، صداهای خفیف از خودشون ساطع می‌کردن.

—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا


  • م.صادق
۱۷
آبان

2 ساعت مونده بود به تاریکی هوا که راه افتادیم. راه زیاد بود و قبل از غروب باید می‌رسیدیم. عبدالله ما رو دعوت کرده بود افطاری، گرچه از جیب خودش که نمی‌رفت، خونه ی باباش بود و خرج افطاری رو هم اون بنده خدا می‌داد. من، ممدتقی، هادی و مرتضی.

دو ساعتی طول کشید تا رسیدیم به خونشون، تازه با اون آدرس که اون داده بود، به هزار بدبختی پیداش کردیم.

دم غروب بود که رسیدیم، زنگ زدیم، اومد درو باز کرد، سلام و علیک کردیم و رفتیم تو. بابای عبدالله یه قرآن بزرگ باز کرده بود و داشت می‌خوند که ما وارد شدیم، باهامون سلام و علیک کرد، خوش آمد گفت و ما جوون ها رو به حال خودمون گذاشت. ما هم شروع کردیم به احوال پرسی با داداشای عبدالله. ماشاءالله، یکی و دو تا هم نبودن.

مشغول صحبت بودیم که صدای اذان اومد، یهو گفتن:((آقایون بفرمائید وضو بگیرید که نماز بخونیم)). من زیر لب غر می‌زدم که بابا، گشنمونه، ول کنید نمازو، خدا که فرار نمی‌کنه. تو همین حال بودم که چشمم تو چشم عبدالله افتاد و بهش فهموندم که ما گشنمونه، اون هم مطابق معمول یه چشم غرّه ای رفت و با یک سری اشارات غریبه، بهم فهموند که جلو بابام اینا زشته، من آبرو دارم.

خلاصه نماز رو خوندیم و نشستیم سر سفره، جاتون خالی، نون و پنیر و سبزی، زولبیا و بامیه، چایِ قند پهلو، خرما و .... . من و هادی که منتظر همچین لحظه ای بودیم، شروع کردیم، کلّمون تو سفره بود و به ندرت بالا می‌اومد. من داشتم ته ظرف بامیه رو بالا آورد، که عبدالله ظرف و از جلوی من برداشت و گفت:(( بسّه تمومش کردی)).

من هم کم نیاوردم، گفتم:((من بامیه می‌خوام)) و شروع کردم مثل بچه ها اسرار کردن. عبدالله چشم غرّه رفت و هادی که بغل دست من نشسته بود شروع کرد زیر لب خندیدن. عبدالله به اون هم چشم غره رفت، هر دوتامون خفه شدیم و رفتیم سراغ بقیه سفره.

توی همین اثنا، بابای عبدالله شروع کرد به خوش و بش با بچه ها، اول از همه من که از همه دم دست تر و نزدیک تر بهش بودم. پرسید:((شما اصالتاً کجایی هستید؟)).

من هم خیلی با کلاس گفتم:((ما اصالتاً آذری هستیم)).

بنده خدا داشت می‌پرسیدکدوم منطقه، که یهو عبدالله گفت:((بابا مثل خودمون ترکه، داره کلاس الکی می‌ذاره)).

من که از خجالت سرخ شده بودم، سرم رو انداختم پایین، هادی که وسط لمبوندن بود، باز شروع کرد به خندیدن، حالا ول کن هم نبود، بالاخره با چند تا چشم غرّه ی عبدالله و سقلمه زدن های من ساکت شد. بنده ی خدا بابای عبدالله، دیگه کلاً از سوال کردن و خوش و بش پشیمون شد.

خلاصه، اینقدر خوردیم که تو سفره هیچی نمونده بود، مرتضی و ممدتقی که بنده های خدا هیچی نمی‌خوردن، عوضش من و هادی کل سفره رو search می‌کردیم، تا نکنه یه لقمه کوچیک رو جا گذاشته باشیم. بالاخره خوردنمون تموم شد و میزبانان شروع کردن به جمع کردن ظروف خالی، اما سفره رو جمع نکردن. من اینقدر خورده بودم که حواسم به هیچی نبود، که یهو یه صدایی شنیدم، داداش بزرگ عبدالله گفت:((بگو غذا رو بیارن)).

من با شنیدم این حرف میخ کوب شدم، یه نگاه به داداش عبدالله و بعد یه نگاه به هادی انداختم. هادی هم مثل من متعجب بود، شروع کردن به آوردن برنج و خورشت. شصتم خبردار شد که چرا ممدتقی و مرتضی هیچی نمی‌خوردن. یهو هادی سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:((صادق، این چه رسمیه؟ چکار کنیم؟ من که دارم می‌ترکم)).

گفتم:((اول دماغتو بگیر اون وَر، رفت تو گوشم. بعدشم، مجبوریم بخوریم، آبرومون میره)).

از خدا خواسته، حرفم رو قبول کرد و با آوردم غذا یک ظرف پُر برای خودش و یک ظرف پُرتَر برای من، برنج کشید.گفتم:((هادی، چه خبره؟)).

گفت:((تو می‌تونی)).

شروع کردیم به خوردن. من داشتم به زور غذا می‌خوردم، نفسم بالا نمی‌اومد که یهو یه صدایی به گوشم خورد، صدای هادی بود، داشت به عبدالله می‌گفت:((قربون دستت عبدالله، اون کفگیر برنج رو به من بده)).

اسلامشهر-1383


—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا

  • م.صادق
۱۳
آبان

بلیطم رو به متصدی دادم و وارد شدم. جمعیت زیادی منتظر بودن تا درهای سالن باز بشه و وارد بشن. در بین اونها چهره‌های آشنای زیاد دیده میشدن، چهرههایی که من هیچ علاقهای برای رفتن به سمتشون نداشتم، گرچه اگر هم این میزان علاقه، به خاطر حضور یک چهرهی آشنا، در من بوجود میومد، من آدمی نبودم که نزدیک برم و خودم رو وسط بندازم و شروع کنم به تمجیدهای ممتد و یا حتی تقاضای امضا و عکس.

از میون جمعیتی که توی هم وول میخوردن و خیلی‌هاشون مزوّرانه از همدیگه تعریف می‌کردن، و بی‌توجه بهشون، راهم رو به سمت ابتدای راه‌پله‌های سالن،که تو طبقه‌ی دوم بود، باز کردم. به ابتدای پله‌ها رسیدم، دیگه نمی‌شد جلوتر رفت. جمعیت عظیمی توی پله‌ها ایستاده بودن و توسط شخصی که بالای پله ایستاده بود، نگه‌داشته شده بودن تا بالاتر نرن.

بیکار بودم و نگاهم رو از این گوشه به اون گوشه می‌دزدیم تا اینکه چشمم به جمعیتی افتاد که دور هم جمع شدن و صدا و نور فلاش‌های دوربین‌هاشون توجه آدم رو جلب می‌کرد. به سمتشون رفتم و کلّم رو از بینشون داخل بردم تا ببینم چه خبره. مردِ کوتاه قدِ کچلِ سیبیلویی رو دیدم که ملت یکی در میون و به نوبت داشتن ازش امضا می‌گرفتن/باهاش عکس می‌نداختن. فوری شناختمش، تو دلم یه حبه قند کوچولو آب شد. چونه‌ش رو نگاه کردم، خودش بود، همون قاچ رو داشت. واستادم تا امضا دادنش رو نگاه کنم.

با کنار رفتن مردی که بالای پله‌ها ایستاده بود، جمعیت اطرافش کم شدن. ملت با سرعت هرچه تمام‌تر وارد سالن سینما می‌شدن تا نکنه صندلی‌ها توسط دیگران تصاحب بشه. جمعیت اطرافش کم و کمتر شدن. من هم تماشای فیلم رو به تماشای اون ترجیح دادم و به سمت پله‌ها رفتم، اما نمی‌تونستم ازش چشم بردارم، بالای پله‌ها ایستادم و نگاش کردم. به هیچ‌کس "نه" نگفت. اونقدر واستاد تا همه امضا/عکس گرفتن و رفتن و آخر سر متصدی سینما اومد و ملت رو از دورش تارومار کرد.

در طول مدت تماشای فیلم، یه حس خوب داشتم. بعد از تماشای فیلم، وقتی آخر شب وارد خونه شدم، دو دستم رو بلند کردم و داد زدم :"Yes". بچه‌ها که لحاف و تشک رو پهن کرده بودن و داشتن آماده‌ی خواب می‌شدن، داد زدن: "خفه بمیر، بیا بگیر بخواب، صب کار داریم"

-آخه نمی‌دونید کیو دیدم؟

-چیه، باز زهره رو دیدی؟

-نه بابا، باورتون نمیشه،

-حالا کیو دیدی؟

دو دستمو رو دوباره بالا بردم و فریاد زدم: "سلطان پرویز"

هرکسی به هرجایی خزیده بود کلش رو بیرون آورد و پرسید: "جداً؟"

-آره، نمی‌دونین چه حالی داد

و شروع به تعریف اون چیزی کردم که برای شما گفتم.


جشنواره فجر 1385-تهران سینما فردوسی

—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا

  • م.صادق
۰۸
آبان

پرده اول-روز-داخلی

من، حسام، حسین، محسن، حمزه، ابراهیم و عبدا... دور سفره‌ پهن شده وسط هال نشسته بودیم و داشتیم می‌خوردیم. همه‌مون گشنه بودیم و هیچکدوممون تحمل نداشتیم. با دو، سه تا چاقویی که توی ظرف‌ها بود مشغول پذیرایی از خودمون بودیم که یهو صدای محسن دراومد: "بابا اَاَاَه"

-باز چیه؟ چه مرگته؟

-چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکنید دیگه.

هر کدوممون به شدیدترین و شنیع‌ترین شکل ممکن جوابش رو دادیم و محسن که دید کاری از پیش نمی‌بره در حین اینکه مشغول می‌شد گفت: "می‌گم که اصلاً اشکال نداره چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی کنید" و مشغول خوردن لقمه‌ش شد.

 

پرده دوم-روز-داخلی-صبح

من، حسین و ابراهیم که باید زود می‌رسیدیم دانشگاه، زودتر از همه بیدار شده بودیم و داشتیم صبحانه‌ی همیشگی رو می‌خوردیم.

یهو سر ابراهیم داد زدم که: "خاک تو سرت کارشناسی، مگه محسن ده بار بهت نگفت که چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکن، چرا به حرف بزرگترت گوش نمی‌دی؟"

-اولاً که محسن اینجا نیست، دوماً چرا خودت قاطی می‌کنی

حسین که انگار منتظر دشت اول صبح بود پشت من دراومد که: "کارشناسی، حواست هست داری با دو تا کارشناسیارشد صحبت می‌کنی؟ اولاً دوماً هم نکن، فقط بگو چشم و انجام بده"

ابراهیم رو که ساکت کردیم، صدای کرکننده‌ی خنده‌مون رو بلند کردیم تا بیشتر اعصابش رو خورد کنیم و بعد از چند لحظه، دوباره مشغول خوردن شدیم.

چند لحظه‌ای نگذشته بود که فهمیدیم ابراهیم دیگه گوجه نمی‌خوره. این دفعه صدای حسین بلند شد که "خاک تو سرت کارشناسی، دو تا کارشناسی‌ارشد این همه واست زحمت کشیدن، گوجه خورد کردن اون وقت توی کارشناسی گوجه نمی‌خوری؟ خاک تو سرت...."

حسین مشغول تحقیر ابراهیم بود که من پشتش در اومدم و همراهیش کردم. در تمام این مدت، ابراهیم که می‌دونست کاری از دستش بر نمیاد، سرش رو پایین انداخته بود و آخر سر هم صبحانه‌ش رو نصفه کاره گذاشت و رفت.

با بلند شدن ابراهیم از سر سفره، دوباره صدای خنده‌ی کرکننده‌ی من و حسین بلند شد.

 

پرده سوم-روز-داخلی

همون جمع هفت نفره، همون‌جا‌، به همون شکل، دور همون سفره نشسته بودیم و می‌خواستیم غذای همیشگی رو بخوریم. همه مشغول خوردن بودن که ابراهیم دستش رو برد سمت چاقو تا لقمه‌‌ی جدیدی برداره. همه، جوری که مشخص بود قضیه رو می‌دونن، دست از خوردن کشیدن و با دهان‌های پر و لبخندهای شیطنت‌آمیز روی لب‌هاشون، زیر چشمی ابراهیم رو می‌پاییدن. ابراهیم هم که متوجه ناگاه‌ها به سمت خودش شده بود، با اون لقمه‌ای که تو دهنش بود می‌خندید و این دفعه چاقوها رو قاطی نکرد.

با دیدن این عمل صدای تشویق همه در اومد که: "آفرین، باریک‌ا...، بالاخره یاد گرفتی"

من و حسین هم که طبق معمول می‌خواستیم لج ابراهیم رو بیشتر در بیاریم به هم نون قرض می‌دادیم که،

-بله حسین آقا دیدید تریبت اثر داره؛

-بله آقا صادق، من که گفتم، باید خودمون وارد کار می‌شدیم وگرنه این به این راحتی‌ها آدم بشو نبود که؛

-بله حسین آقا، باز خدا رو شکر مارو داره وگرنه چیکار می‌کرد، اصلاً کی می‌خواست اینا رو بهش یاد بده؛


—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا

  • م.صادق
۰۶
آبان

اولین بار بود میرفتم جشنواره. من، علی، مجتبی و حسین. یکی از دوستان همینطوری زنگ زده بود که "امشب پاشید بیاید بریم جشنواره".

من هم که از خدا خواسته، بقیه رو ورداشتم و رفتیم. بدون هیچ بلیطی، از میون اون جمعیت که توی سرمای بهمن ماه یه صف طولانی جلوی در سینما تشکیل داده بودن و منتظر بودن برای ورود بلیط گیر بیارن، رفتیم تو. همه یه جوری به ما نگاه می‌کردن انگار که آدم‌های خاصی هستیم، آدم‌های خاصی که آدم خاصی نبودن اما مثل آدم‌های خاص فحش مردم رو خوردن.

وارد سینما شدیم، یه کم دس‌دس کردیم و من ساده‌دل رفتم به سمت میزی که یک سری مجله روش بود. مجلات جشنواره که هر روز منتشر می‌شد. همه بچه‌ها که الان امیر هم بهشون اضافه شده بود دنبال من اومدن. اولش فکر کردم مجانیه اما همونجور که داشتم یکی از مجلات رو نگاه می‌کردم یه نفر اومد و یه مجله برداشت و پرسید: "خانم چنده؟"

-500 تومن

با شنیدن این حرف همه‌ی بچه‌ها با دهانی باز و چشمانی گرد شده از اطرافم ترت‌و‌فرت شدن و من رو تو اون مخمصه تنها گذاشتن. من هم که با نقاب یه آدم خاص که می‌تونه بدون بلیط و از میون اون جمعیت زیاد وارد سینما بشه وارد سینما شده بودم، نتونستم "نه" بگم و دست کردم تو جیبم و یه کاغذ قرمز بی‌زبون دادم و مجله رو برداشتم. با چرخش 180 درجه‌ای به سمت بچه‌ها خیز برداشتم که متوجه خنده‌هاشون شدم که با زمزمه‌هایی همراهی می‌شد: "کرد تو پاچت؟ بدبخت جشنواره نیومده، 500 تومن دادی واسه دو تیکه کاغذ؟ خاک..."

با صدای متصدی که در سالن رو باز کرده بود سرکوفت زدن‌ها تموم شد و همگی به سمت در حرکت کردیم. جمعیت زیادی مثل ما وارد شدن، با این تفاوت که اونا بلیط داشتن و ما نداشتیم و با کلی مصیبت جایی گیر آوردیم تا 5 نفرمون بشینیم. تا لحظه‌ی نشستن هیچ ایده‌ای در رابطه با اسم یا موضوع فیلم نداشتیم. چراغ‌ها که خاموش شد، تیتراژ فیلم رو پرده جون گرفت

-به نام خدا

-رستگاری در 8:20 دقیقه

-بهرام رادان

-مهتاب کرامتی

-شهاب حسینی

با نقش بستن هر کدوم از این اسم‌ها رو پرده، جمعیت حاضر شروع می‌کردن به تشویق، انگار که شخص مورد نظر توی سالن حضور داره.

علی پرسید: "صادق چیکار می‌کنن؟"

-دارن واسه‌ی این بازیگرا دست می‌زنن

با شنیدن جواب من علی ساکت شد و محو پرده شد.

اسم‌های معروف تموم شدن و نوبت به عوامل فنی فیلم رسید که هیچ‌کس اسمشون رو نشنیده بود چون تشویقی از حضار شنیده نمی‌شد.

با ظاهر شدن عنوان تدوینگر روی پرده، علی شروع کرد به تشویق کردن. من که متوجه شدم چه خبره به بچه‌ها گفتم: " تشویق کنید". هر 5 نفر چند لحظه‌ای تدوینگر گمنام فیلم رو که ما هم نمی‌شناختیمش تشویق کردیم، تمام جمعیت محو حرکت ما شده بودن و تا اتمام نمایش نام تدوینگر سرهاشون به سمت ما برگشته بود. چند لحظه بعد با ظاهر شدن بهرام رادان روی پرده‌ی نقره‌ای کار عجیب ما به رهبری علی از ذهن همه پاک شده بود.

جشنواره فجر-1383

—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا

  • م.صادق