روزانه ها

روزانه ها را برای دلم می نویسم، شاید به کار دل شما هم بیاید

روزانه ها

روزانه ها را برای دلم می نویسم، شاید به کار دل شما هم بیاید

این چهارمین آدرسی ست که من به عنوان وبلاگ از اون استفاده می کنم. اولیش به صورت کلی فیلتر شد(blogspot)، دومی ش که یک کار مشترک بود(با امیر)، توسط سرویس دهنده حذف شد(bloghaa) و سومی هم(باز هم bloghaa) به دلیل نامعلومی دچار نقص در ارائه خدمات توسط سرویس دهنده شد(چیزی شبیه به downشدن سرور) و به کلی از بین رفت.
این چهارمین آدرس منه.
الیته یک کانال تلگرام هم هست که به موازات این وبلاگ به روزرسانی میشه: https://telegram.me/roozaaneha
از این پس من را اینجا بخوانید.
امید به دائمی شدن این آدرس.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حمزه ه» ثبت شده است

۰۶
آذر

ایام امتحانا بود و همه‌ی بچه‌ها سخت مشغول مطالعه. جزوه‌ها و وسائل همه‌مون روی زمین پهن بود و برای حرکت توی خونه باید حسابی مراقب می‌بودی.

بین بچه‌ها حمزه کمترین ملاحظه رو می‌کرد و به راحتی رو جزوه‌ها راه می‌رفت. محسن هم که توی اینجور مسائل حساس بود از خودش عکس‌العمل نشون می‌داد.

-حمزه پاتو نذار رو جزوه دیگه، این دفعه بیستمه که دارم بهت می‌گم

-چشم

-اون نوزده دفعه قبل هم همین رو گفتی

-محسن جان، چشم گفتن من به این معنی نیست که حرفت رو گوش کنم، می‌گم چشم چون می‌خوام خرت کنم که خفه شی.




—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا

  • م.صادق
۰۸
آبان

پرده اول-روز-داخلی

من، حسام، حسین، محسن، حمزه، ابراهیم و عبدا... دور سفره‌ پهن شده وسط هال نشسته بودیم و داشتیم می‌خوردیم. همه‌مون گشنه بودیم و هیچکدوممون تحمل نداشتیم. با دو، سه تا چاقویی که توی ظرف‌ها بود مشغول پذیرایی از خودمون بودیم که یهو صدای محسن دراومد: "بابا اَاَاَه"

-باز چیه؟ چه مرگته؟

-چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکنید دیگه.

هر کدوممون به شدیدترین و شنیع‌ترین شکل ممکن جوابش رو دادیم و محسن که دید کاری از پیش نمی‌بره در حین اینکه مشغول می‌شد گفت: "می‌گم که اصلاً اشکال نداره چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی کنید" و مشغول خوردن لقمه‌ش شد.

 

پرده دوم-روز-داخلی-صبح

من، حسین و ابراهیم که باید زود می‌رسیدیم دانشگاه، زودتر از همه بیدار شده بودیم و داشتیم صبحانه‌ی همیشگی رو می‌خوردیم.

یهو سر ابراهیم داد زدم که: "خاک تو سرت کارشناسی، مگه محسن ده بار بهت نگفت که چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکن، چرا به حرف بزرگترت گوش نمی‌دی؟"

-اولاً که محسن اینجا نیست، دوماً چرا خودت قاطی می‌کنی

حسین که انگار منتظر دشت اول صبح بود پشت من دراومد که: "کارشناسی، حواست هست داری با دو تا کارشناسیارشد صحبت می‌کنی؟ اولاً دوماً هم نکن، فقط بگو چشم و انجام بده"

ابراهیم رو که ساکت کردیم، صدای کرکننده‌ی خنده‌مون رو بلند کردیم تا بیشتر اعصابش رو خورد کنیم و بعد از چند لحظه، دوباره مشغول خوردن شدیم.

چند لحظه‌ای نگذشته بود که فهمیدیم ابراهیم دیگه گوجه نمی‌خوره. این دفعه صدای حسین بلند شد که "خاک تو سرت کارشناسی، دو تا کارشناسی‌ارشد این همه واست زحمت کشیدن، گوجه خورد کردن اون وقت توی کارشناسی گوجه نمی‌خوری؟ خاک تو سرت...."

حسین مشغول تحقیر ابراهیم بود که من پشتش در اومدم و همراهیش کردم. در تمام این مدت، ابراهیم که می‌دونست کاری از دستش بر نمیاد، سرش رو پایین انداخته بود و آخر سر هم صبحانه‌ش رو نصفه کاره گذاشت و رفت.

با بلند شدن ابراهیم از سر سفره، دوباره صدای خنده‌ی کرکننده‌ی من و حسین بلند شد.

 

پرده سوم-روز-داخلی

همون جمع هفت نفره، همون‌جا‌، به همون شکل، دور همون سفره نشسته بودیم و می‌خواستیم غذای همیشگی رو بخوریم. همه مشغول خوردن بودن که ابراهیم دستش رو برد سمت چاقو تا لقمه‌‌ی جدیدی برداره. همه، جوری که مشخص بود قضیه رو می‌دونن، دست از خوردن کشیدن و با دهان‌های پر و لبخندهای شیطنت‌آمیز روی لب‌هاشون، زیر چشمی ابراهیم رو می‌پاییدن. ابراهیم هم که متوجه ناگاه‌ها به سمت خودش شده بود، با اون لقمه‌ای که تو دهنش بود می‌خندید و این دفعه چاقوها رو قاطی نکرد.

با دیدن این عمل صدای تشویق همه در اومد که: "آفرین، باریک‌ا...، بالاخره یاد گرفتی"

من و حسین هم که طبق معمول می‌خواستیم لج ابراهیم رو بیشتر در بیاریم به هم نون قرض می‌دادیم که،

-بله حسین آقا دیدید تریبت اثر داره؛

-بله آقا صادق، من که گفتم، باید خودمون وارد کار می‌شدیم وگرنه این به این راحتی‌ها آدم بشو نبود که؛

-بله حسین آقا، باز خدا رو شکر مارو داره وگرنه چیکار می‌کرد، اصلاً کی می‌خواست اینا رو بهش یاد بده؛


—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا

  • م.صادق
۲۶
خرداد

توی آشپزخونه داشتم ظرف می‌شستم تا سریعتر ناهار رو آماده کنم. صدای بلند شدن و اومدنش به سمت آشپزخونه رو از پشت سر شنیدم. وارد آشپزخونه شد و دمپایی پوشید. در یخچال رو باز کرد، چند لحظه مکث کرد و در رو بست و بعد به طرف من و ظرفشویی اومد و پرسید: "صادق، توت رو هم می‌شورن؟"

با لحنی که بیشتر حالت تمسخر داشت و یادآور روزگار گذشته بود جواب دادم: "شستن که می‌شورن، اما تو و شستن؟"

- من شستن میوه رو از بابام به ارث بردم، بابام همیشه می‌گفت که میوه رو باید شست

-در اون که شکی نیست، اما نمی‌دونم چرا این ارث بعد از ازدواج سر و کله‌ش پیدا شده، مثل پوشیدن دمپایی توی آشپزخونه

- نه خدا وکیلی، من تو شستن درسته که خیلی گیر نبودم اما مثل حسام هم نبودم، لااقل مثل اون گربه‌شور نمی‌کردم

-بابا من که چیزی نمی‌گم، حرف شما درسته، فقط می‌گم که قبلاً از این عادتا نداشتی، تازه تو و حسام تای هم بودید، اصلاً در رعایت بهداشت گوی سبقت رو از هم می‌ربودید، ناسلامتی هر دوتاتون عضو تیم تمیزها˟ بودید.

-----------------------------

˟تیم تمیزها: تیمی که در رعایت بهداشت و شستشو به غایت تلاش نموده و در انجام اعمالی چون "گربه‌شور کردن" از هیچ عملی مضایغه نمی‌نمودند. این تیم شامل دو عضو بود. تیم‌های دیگر عبارت بودند از: تیم ساکت‌ها که شامل 3 عضو و تیم ما که شامل دو عضو بود. در مورد سایر تیم‌های در فصول آینده توضیح داده خواهد شد.


پ.ن:

این مطلب از مطالب قدیمی ست که در وبلاگ بلاگها منتشر شده بود.

—-------------------------------------------------------------------------
این مطلب در تلگرام: اینجا

  • م.صادق